لب ميگون تو شد ساغر و هم بادهء من * دم جانبخش تو معجزگر عيساست هنوز
حلقهء زلف تو شد رهزن دين و دل ما * در خم اندر خم او بس دل شيداست هنوز
موسىِ جان « ارَنى » گوى سر كوى تو شد * لَن تَرانى » ش همان سينهء سيناست هنوز
عارف و عامى و زاهد همه راهى تواند * به هواى تو چه شورى كه به سرهاست هنوز
شيخ با سبحه و سجّاده به محراب نياز * بهر جنّات و عدن ، گرم تمنّاست هنوز
صوفى صافى و پيران خراباتنشين * همه اسرار صفا با تو سحرهاست هنوز
« زمزم » از چلّهنشينان تو شد مرغ سحر * در دل و سينهء او شورش و غوغاست هنوز
شيداى گل
خار گشتم ، جا نمودم پاى گل * تا شوم مست از مى صهباى گل
صبحدم باد صبا از هر طرف * مىفشاند عطر جانافزاى گل
شبنم از لطف و لطافت قطرهها * مىنشاند بر رخ و سيماى گل
نغمههاى عندليبان و هزار * مىرسد از دامن صحراى گل
مست گويى بلبل از عشق گل است * باده نوشيدهست از ميناى گل
يكنفس خواند حديث عاشقى * بىخود از خود باشد و شيداى گل
اشك مىريزد به آهنگ حزين * تا به خود گيرد دُرِ درياى گل
اشك و شبنم هر دو شد آميخته * رونقى بخشيد بر كالاى گل
بر مشام جان رسد عطرى عجيب * خوش بود سوداگرى سوداى گل
هركه جويد اين صفا را صبحدم * مىپسندد رتبهء والاى گل
« زمزم » ار با گل دمى سودا كنى * مىشوى هم صحبت ليلاى گل
صفاى كوى تو
بهار حسن و لطافت صفاى كوى تو نيست * گلى به بزم طبيعت به رنگ و بوى تو نيست
هزار نقش بديع آفريد ايزد پاك * ولى چو مهر درخشان رخ نكوى تو نيست