شهر عشق
تا مىكشم خطوط تو را پاك مىشوى * دارى كمى فراتر از ادراك مىشوى
هر لحظه از نگاه دلم مىچكى ولى * با دستمال كاغذيم پاك مىشوى
اين عابران كه مىگذرند از خيال من * مشكوك نيستند تو شكاك مىشوى
تو زندهاى هنوز برايم گمان نكن * در گور خاطرات خوشم خاك مىشوى
بايد به شهر عشق تو با احتياط رفت * وقتى كه عاشقى چه خطرناك مىشوى
سايه روشن
لشكر ضحاك هى حرف از تو و من مىزنند * توى ميدان كاوه را دارند گردن مىزنند
مارها دارند مىبلعند مردم را . . . همه * گرچه مىبينيد خود را به نديدن مىزنند
شهر روشن نيست روشن نيست و بىفايدهست * هرچه روى صفحهء شب سايه روشن مىزنند
دستمان خالى است اين مردان بالادست ما * نان چرا در كاسهء خونين دشمن مىزنند
من چرا ساكت نمىمانم ، به اين آتش هنوز * شهرهاى من چرا بيهوده دامن مىزنند
نقشه مىريزند اين شبها برايم مارها * حرفهاى تازهاى پشت سر من مىزنند
سرفصل خبرها
يك درخت پيرم و سهم تبرها مىشوم * مردهام ، دارم خوراك جانورها مىشوم
بىخيال از رنجِ فريادم تردّد مىكنند * باعث لبخند تلخ رهگذرها مىشوم
با زبان لال خود حس مىكنم اين روزها * همنشين و همكلام كور و كرها مىشوم
هيچكس ديگر كنارم نيست . . . مىترسم از اين * اينكه دارم مثل مفقودالاثرها مىشوم
عاقبت يك روز با طرز عجيب و تازهاى * مىكُشم خود را و سرفصل خبرها مىشوم