عشق پاك
بىروى پرنگار تو ، ما را نگار نيست * بىزلفِ بىقرار تو ، ما را قرار نيست
همرنگ عارضت به چمن گل دمد ، ولى * سروى چو قامتت به لبِ جويبار نيست
جز بار فرقتت كه مرا پشت بشكند * كوهم به دوش اگر نهى اى دوست ، بار نيست
گر عاشقى ، ز روى بتان جز نظر مخواه * در عشق پاك ، رخصتِ بوس و كنار نيست
زاهد ! به جرم عربده انكار مىمكن * گر باده خوار ، خوار بود ، باده خوار نيست
هرجا كه خمر دست دهد ، نيست بىخمار * جز خمر لعل دوست كه هيچش خمار نيست
آن سلسبيل و خُلد كه واعظ به رمز گفت * بيرون ز جام باده و روى نگار نيست
دل بر قصور و حور منه ، كآن قصور و حور * جز كوى مىفروش و بتِ مىگسار نيست
در كارگاه كون كه بيكار كس نزيست * جز كارِ عشق ، هرچه كنى هيچ كار نيست
بر من درازىِ شب يلدا و روز حشر * هرگز چو روزِ هجر و شب انتظار نيست
يارى اگر ، ز يار شكايت مكن « رياض » * كز دستِ يار شكوه كند هركه ، يار نيست
بخت بد
خرام سرو تو بر ديده آرزو دارم * از آن دو ديدهء خونبار چون دو جو دارم
مبين شكفتگى رخ كه چون صراحى مى * اگرچه خنده به لب ، گريه در گلو دارم
نه از وصال تو خرّم ، نه از فراق صبور * كه من نه روى ز آهن ، نه دل ز رو دارم
بنفشهوار به سوداى آن دو سنبل مو * هميشه سربهگريبان غم فرودارم
شراب نيست كه خونِدل است و لختجگر * كه بىحضورِ تو در ساغر و سبو دارم
چو مى به يادِ تو گيرم ز شوق با لب جام * به يادِ لعل تو چون شيشه گفتوگو دارم
تو را چه غم كه من اى عود موىِ موى ميان * دلى چو عود بر آتش ، تنى چو مو دارم
كجا به گوش تو گويد دو زلف چوگانى * كه من در آن خم چوگان دلى چو گو دارم
تهى نشد دل از امّيد وصل و بيم فراق * كه وقف مهر تو اين خانهء دو تو دارم
سزد كه تلخ نشينم ز بخت خود چو « رياض » * كه چون تو يار تُرش روى تندخو دارم