و يا سپهر فسون ساز بر من افسون خواند * كه جز هنر ز جهالت مباد بهره و زاد
مگر طفيل هنر زاد غم ز مادر دهر * كه من دمى به جهان در نزيستم دلشاد
چو بر سپهر هنرهاى خويشتن شُمرم * چو نى به ناله ز هر بند بركشم فرياد
خوش آنكه در همه گيتى الف ز با نشناخت * كه گنج و مالش افزون و خان و مان آباد
چو من به خاك نشيند همى و باد خورَد * هرآنكه نيست ورا از هنر به كف جز باد
نه فطرتى كه توان كرد بندگىّ جهان * نه همّتى كه توان زيست از جهان آزاد
گمان مبر كه به دانش فزود جاه آن را * كه چرخ مُغفَرِ پولاد داد و جامهء لاد
گر استوارت نايد ، بيازماى و ببين * كه بىتميز كند فرق لاد از پولاد
به اخترى كه چو من زاد از نژاد هنر * سپهر گُم كندش در زمانه نام و نژاد
جميلهايست جهان شوخ و بىوفا ، خنك آن * كه رست فارغ و دل بر وفاى آن ننهاد
كجاست دادگرى دادرس ؟ كه از كَرمش * چو دادخواه ز بيداد چرخ خواهم داد
دلا ! به خيره مياساى در سراى هنر * كه هست بر سرِ آب اين سراى را بنياد
مساز پيشنهاد ضمير ، پيشهء فضل * كه روزگار دمارت برآورد ز نهاد
تو را گمان كه به دانش معاش خواهى كرد * مرا يقين كه كنى در سر معاش معاد
گرت هواست كه غير از هنر بيندوزى * پىِ معاش ز اهل هنر كن استمداد
براى قليه ، به اخترشناس بر كاسه * كه مطبخى نشناسد ميول از اوتاد
پىِ مرمّت زى فيلسوف بر موزه * كه پينهدوز نداند ز فعل استعداد
اساسِ زاويهء خانه از مهندس خواه * كه مىنداند معمار فرق قائم و حاد
حرير و صوف ز صوفى طلب كه جامهفروش * بهاى جامه نخواهد ز بايزيد ارشاد
سخن ز سرّ حقيقت برِ موحّد گوى * كه برزگر نشناسد حقيقت از افراد
ز چاكجامه برِ منطقى شكايت ران * كه جامهدوز نداند جهات را ز مواد
عَرَض ز مرد عَروضى طلب كه بازرگان * بُحور را نشناسد فواصل از اوتاد
خورش ز قافيهدان خواه ، زان كه بريانى * ز فنّ قافيه نشناخت شايگان و سناد
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 472
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٤٧٢