جلوهء حُسن
تا مست محبّت نشود ، دل نخروشد * رسم است كه مى تا نشود ، پخته نجوشد
ريزند به كامِ من و ، گويند كه : مخروش * زان مى كه چو بر كوه بريزى ، بخروشد
گر ساغر پر زهر دهد شاهد شيرين * بدمست حريفيست كه لاجرعه ننوشد
از رُستن خطّ گشت فزون جلوهء حُسنت * وين طرفه كه شب پرتو خورشيد بپوشد
از سيلِ سرشكم چو زيانگر تفِ آهم * گر خود همه درياست به يك شعله نجوشد
وصل تو به كوشش ندهد دست ، و ليكن * سرگرم تمنّا نتواند كه نكوشد
صد خرقه به جامى نخرد رند خرابات * تا زاهد سالوس كرامت نفروشد
واعظ كه دهد پندِ « رياض » آگه از اين نيست * كاين گوش بهجز نغمهء مطرب ننيوشد
بخت همايون
زلفِ مشكينِ تو تا بر رُخِ گلگون افتاد * از حَسَد در دلِ آهوى ختن خون افتاد
دوش گفتم سخن از زلف تو در حلقهء جمع * هركه بشنيد پريشان شد و مجنون افتاد
در شگفتم همى از الفت دلدار و رقيب * كاتّفاق پرى و ديو به هم چون افتاد ؟
همدم جمع حريفان ، من و دل جاى دگر * همچو آن نقطه كه از دايره بيرون افتاد
مشكن از ناز كه خواندم قدِ رعناى تو سرو * نازنينا ! چه كنم ؟ قافيه موزون افتاد
خطت ار مشك كشد دايره بر نقطهء خال * دل در آن دايره سرگشته و مفتون افتاد
مهربان گشت به من يار ، به كورىّ رقيب * آسمان ، شُكر ، كه از گردش وارون افتاد
گاه مَى نوشم و گه بوسه ربايم ز لبش * قرعهء بخت بناميزد ميمون افتاد
تشنهء خسته ره چشمهء حيوان دانست * راهِ درويش به گنجينهء قارون افتاد
بر سر امروز مرا يار گذر كرد « رياض » * باز بر من گذرِ بختِ همايون افتاد