گر نمىبارد لبانت فصل باران ، غم مخور * بوسهء تو تازه لب وا كرده ، باور مىكنى ؟
روى خواب نرگست ، آموزگار چشم تو * يك غزل از ناز انشا كرده ، باور مىكنى ؟
مىروم تا باور گُل را برويانم ز دشت * عطر تو در فكر گل جا كرده ، باور مىكنى ؟
چهرهات را آفتاب زندگانى شسته است * صبح ، خود را با تو زيبا كرده ، باور مىكنى ؟
سايههاى گيسوانت خواب را آرد به ياد * چشم من ميل به رؤيا كرده ، باور مىكنى ؟
يك بغل از چامههاى نسترن بر دوش توست * چامه ، گل بر سرو بالا كرده ، باور مىكنى ؟
واژههاى ناب هم بازيچهاى در دست ماست * نظم ما را عشق شيوا كرده ، باور مىكنى ؟
اين غزل از لابهلاى زلف تو افتاده است * « رهرو » چشم تو حاشا كرده ، باور مىكنى ؟
فصل گرم مهربانى
تا بهار عمر خود را صرف گلها مىكنم * آرزوى خويش را از گُل تمنا مىكنم
با پرستو عهد خود بستى و با ناباورى * كولهبار هجرت خود را مهيّا مىكنم
زير شرح اشتياق لحظههاى انتظار * امتداد سطر باران را تماشا مىكنم
آبى چشمان تو روزى كه توفانى شود * خويشتن را غرق در امواج دريا مىكنم
آشيانم را كه در كام نگه كردى خراب * بر فراز شاخههاى باد بر پا مىكنم
يك سبد از سايههاى گيسوان بيد را * فصل گرم مهربانى در تو پيدا مىكنم
روى لبخند تو با لب مىنويسم زندگى * پاى پيماننامه را با بوسه امضا مىكنم