امشب قنارىام ، به هوادارىِ دلم * آواز را به حنجرهاش قاب مىكند
يكلحظه از تبسّم زيباى عاشقى * شوق مرا شكفته و شاداب مىكند
وقتى بهار مىچكد از باغ زلف او * آيينه را ز رايحه بىتاب مىكند
من « رهرو » ستاره و گلهاى آبىام * نيلوفرى كه جلوه به تالاب مىكند
تضمين غزلى از حافظ
در شهر كريمان خبر از جلوهگرى بود * آيينهاى از جلوهء جام سحرى بود
در خانه نه حديثش همه از خوشخبرى بود * « آن يار كز او خانهء ما جاى پرى بود
سر تا قدمش چون پرى از عيب برىّ بود » * گُلباد سحر برگ گُل آويخت به مويش
دست طلب اهل رياضت همه سويش * زاهد به خيالى كه فتد پرده ز رويش
« دل گفت فروكش كنم اين شهر به بويش * بيچاره ندانست كه يارش سفرى بود »
از تارك هر تاجورى تاج سر افتاد * از دست شهان جام جم و جام زر افتاد
از چهرهء هر پردهنشين پرده درافتاد * « تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد
تا بود فلك شيوهء او پرده درى بود » * انديشهء بكرش حرم پيروِ معنا
وين چرخ به آوازهء او گشته معلّى * تا اهل نظر را نشود قصّه معمّا
« منظور خردمند من آن ماه كه او را * با حُسن ادب شيوهء صاحب نظرى بود »
اوقات مرا فتنهء ايّام به سر بُرد * و ز مجمر چشمان من آن آتش تَر بُرد
شوريده سرم را به بر سايهء پَر بُرد * « از چنگ منش اختر بدمهر به در بُرد
آرى ، چه كنم ؟ دولت دور قمرى بود » * دلباخته و عابد ، آن خويشى و او را
سرگشته و سربستهء آن كيشى و او را * در خانهء دل بندهء صد ريشى و او را
« عذرى بنه اى دل كه تو درويشى و او را * در مملكت حُسن ، سرِ تاجورى بود »