فرياد خاموش
گلگون بصرى نيست كه ما را نشناسد * خونين جگرى نيست كه ما را نشناسد
ما بالوپر مرغ هوا را بشكستيم * بىبالوپرى نيست كه ما را نشناسد
آسوده نگرديد سر پُرشرر ما * شوريده سرى نيست كه ما را نشناسد
در دشت جنون هرچه بجويى اثر ماست * سنگ گذرى نيست كه ما را نشناسد
ققنوس هم از آتش ما نام گرفته * آتش اثرى نيست كه ما را نشناسد
از دامن حوّا به جهان اوج گرفتيم * اينجا بشرى نيست كه ما را نشناسد
دامن ز نظر خواهى اغيار كشيديم * اهل نظرى نيست كه ما را نشناسد
ما دست نيازى به قد سرو نبرديم * بىبرگ و برى نيست كه ما را نشناسد
تا خون جگر هست ، عقيقى نپذيريم * زيباگهرى نيست كه ما را نشناسد
با اهل هنر بر همه جا بال گشوديم * در ما هنرى نيست كه ما را نشناسد
با مردمِ در خونِ جگر غوطهور استيم * هم غوطهورى نيست كه ما را نشناسد
با دست خدا بود به هرجا كه رسيديم * بىهمسفرى نيست كه ما را نشناسد
با رايحهء عشق همآغوش بهاريم * گلبرگ ترى نيست كه ما را نشناسد
ديوانهء عشقيم كه پندى نپذيريم * فرزانهفرى نيست كه ما را نشناسد
ما جلوه ز رخسارهء خورشيد گرفتيم * سيماقمرى نيست كه ما را نشناسد
در جنگ قضا با سپر و تيغ دعاييم * تيغ و سپرى نيست كه ما را نشناسد
غوغاى لب شكوهء ما تا به ثريّاست * فريادگرى نيست كه ما را نشناسد
هركس به جهان « رهرو » ما را نشناسد * از ما خبرى نيست كه ما را نشناسد
بهار يار
سيمين برى كه شرم مرا آب مىكند * افسونگرى كه چشم مرا خواب مىكند
هر شب براى رهگذر كوى آسمان * از پنجره روايت مهتاب مىكند
من مىروم ك غرقهء چشمان او شوم * چون زورقى كه روى به گرداب مىكند