چرا براى دلم نغمهاى نمىخوانى * كنون كه پردهء دل بىترانه مىسوزد
مجال تو به ندارم هماره چون « رهرو » * تمام بار گناهم به شانه مىسوزد
بذر آذر
روزى كه پاى بر سر گلها گذاشتى * دست از بهار سبز دلم برنداشتى
گلهاى سرخ مىچكد از باغ ديدهام * زان بذر آذرى كه در اين سينه كاشتى
مرهون نازهاى تو گرديدهام از آنك * عمرى مرا به چامه سرودن گماشتى
بر شاخههاى خستهء مجنون باغ ما * نقشى ز دل به جاى محبّت نگاشتى
بيرون ز باور همه آيينههاى دل * ديوارهها به همّت حاشا فراشتى
فردا به هوش باش ، كز آيينه بشنوى * جز عاريت مگر به سراپا ، چه داشتى
دل را كه در خيال به « رهرو » سپردهاى * زير نگاه پنجرهاى جا گذاشتى
باغ آبى دريا
بهانههاى دو چشمت براى باران است * شب غريب نگاهت عزاى باران است
كتاب بارش شب را دوباره مىخوانم * بگو كه فصل ترنّم كجاى باران است
من از حوالى جنگل به خانه مىآيم * كنار كوچهء شبنم سراى باران است
به آب آبى چشمت قسم نبايد خورد * كه باغ آبى دريا خداى باران است
براى چشم كويرم غزل تلاوت كن * كه برگ سبز كلامت دعاى باران است
اگر كه بىتو بميرم كنار ابر بهار * خزان شعر سپيدم به پاى باران است
ز شعر سبز تو « رهرو » شكوفه مىريزد * هلا ! كه خلعت سبزه ، رداى باران است
كلام عشق
موج چشمان تو غوغا كرده ، باور مىكنى ؟ * با تو اين دل شوق دريا كرده ، باور مىكنى ؟
ازدحام نام تو در كوچههاى تنگ دل * صحبت از پژواك گلها كرده ، باور مىكنى ؟