با ديدهء از گناه لبريز * آن روح چو ماه ديدنى نيست
او يوسف دلرباى زهراست * با هيچ گهر خريدنى نيست
در راه طلب « رها » چنين گفت * بار غم تو كشيدنى نيست
براى استاد شفق بزم شفق
در بزم « شفق » ستاره گل مىريزد * از ماه به يك اشاره گل مىريزد
بر دامن عاشقان شوريدهء شعر * خورشيد ادب دوباره گل مىريزد
مژدهى وصال
ز شبنم گل عشقت شراب مىسازيم * ز اشك بر سر مژگان حباب مىسازيم
حديث نرگس مست تو گر ز ما پرسند * ز برگ لاله هزاران كتاب مىسازيم
ز برق نيم نگاهى كه شعلهها افروخت * هنوز در دل شب آفتاب مىسازيم
سؤال عشق نپرسيد از من شيدا * كه با سكوت غمافزا جواب مىسازيم
ميان شعلهى آه شبانه مىسوزيم * سرود وصل در آن التهاب مىسازيم
سحرگهى كه صبا مژدهى وصال آرد * ز اشك جارى گلها گلاب مىسازيم
ز دانه دانهى اشك و ز پاره پارهى دل * سرود سبز و غزلهاى ناب مىسازيم