سحر
شب است و مرغ دلم گشته بىقرار سحر * ستاره مىچكد از ديده در مدار سحر
بپر ز پنجرهء دل به قلّهها و ببين * عبور قافلهء نور از ديار سحر
ز جاى جاى دلم شور و شوق مىشكفد * دمى كه خيمه زند بر افق سوار سحر
تمام عاطفهها را ببر به استقبال * هزار دستهگل عشق كن نثار سحر
در آن حضور كه سرفصل هر شكوفائى است * بنوش شهد شكفتن ز چشمهسار سحر
شكوه زمزمه قدسيان تماشا كن * مدام از نفس پاك آبشار سحر
برآر دست دعا ، بال معرفت بگشا * ببال سرخوش و سرمست در كنار سحر
بيا بر اوج تماشا نشين و بر آفاق * ببين طليعهء اعجاز و شاهكار سحر
سرود من غزل شور و شوق و شيدايى است * شكوفهاى است معطّر ز شاخسار سحر
« رها » نمىشود از جلوهء سحر غافل * خدا كند كه ببيند به دل بهار سحر
خاطرههاى خزانى
در كوهسار سينه صدائى هنوز هست * در ناى دلشكسته نوائى هنوز هست
در كوچههاى عاطفه ازبس زديم گام * پژواكى از پيام صدائى هنوز هست
بر شاخسار خاطرههاى خزانىام * افسرده مرغ نغمهسرائى هنوز هست
شاديم از سرود هزاران هزار عشق * بوى گل و نسيم صبائى هنوز هست
شور شباب از سرما گرچه رفته است * در دل هواى مهر و وفائى هنوز هست
گفتند دردهاى تو درمان نمىشود * اين درد را اميد دوايى هنوز هست
تا دل سپردهايم به درياى التهاب * ما را ز سوز عشق صفائى هنوز هست
گر شهر دل فسرد « رها » از سكوت غم * در كوهسار سينه صدائى هنوز هست