رؤيا
زدم فالى به يادت اى پرىسيما همين امشب * رسيدم مژده مىآئى به خواب ما همين امشب
غروب اختران را در افقها ديدهام هر شب * طلوع ماه خواهم ديد در رؤيا همين امشب
فضاى سينه چون آتشفشان از عشق مىسوزد * بيا آبى بر اين آتش فشان جانا همين امشب
چه شبها شد روان سيلاب اشك از چشمهء چشمم * به يادت ديده را از خون كنم دريا همين امشب
اگر شمع رخت را پيش چشمانم برافروزى * شود روشن دو چشم عاشق شيدا همين امشب
قيامت قامت افرازد چو بيند سروبالايت * از آن قامت قيامت مىكنى بر پا همين امشب
بنه پا بر سر سودائىام تا مدعى داند * گرفتم كام دل را من در اين سودا همين امشب
بخوان شعر « رها » را در سكوت خلوت ياران * كه از فرياد شادى بر شود غوغا همين امشب
يوسف زهرا
با رغم تو كشيدنى نيست * غوغاى دلم شنيدنى نيست
با ياد تو قمرى خيالم * خو كرده دگر پريدنى نيست
بستم دل خويش بر ولايت * پيوند دلم بريدنى نيست
از دشت اميد و انتظارات * آهوى دلم رسيدنى نيست
غير از مى جانفزاى وصلت * صهباى دگر شنيدنى نيست