دلى شوريده حال و پر ز احساس * تجلّىگاه رؤياهاى صادق
دلى آكنده از نور محبّت * به جنگ تيرگيها گشته فائق
هوادار نسيم و كوه و صحرا * رها از خويشتن سرمست و عاشق
حقيقت را ز جان باشد پذيرا * شناسد قدر انسانهاى لايق
لبالب از نشاط و شادمانى * نباشد جز به وصل دوست شائق
بگيرد او به خود رنگ فدائى * شناسد مؤمنان را از منافق
بپويد راه مردان خدا را * بگيرد دست ياران موافق
« رها » در بزم گرم شاعران گفت * دلى مىخواهم از برگ شقايق
دندان
ياد بادا روزگارانى كه دندان داشتيم * در دهان خويش گوهرهاى تابان داشتيم
گر نمىشد باز با دستانمان گاهى گره * غم نمىخورديم هرگز چونكه دندان داشتيم
مىزديم از مهر لبخندى به روى دوستان * چهرهاى مانند گلها شاد و خندان داشتيم
پسته و بادام و فندق را شكستيم و شكست * قدر دُرهاى گرانسنگى كه ارزان داشتيم
جسم و جان محفوظ بود از درد و رنج روزگار * گر براى حفظ دندان عهد و پيمان داشتيم
حيف از آن رخشنده گوهرها كه آسان شد ز دست * ياد از آن دوران سرمستى كه سامان داشتيم
آب شد در حسرت دندان تن و در دل مدام * آرزوى خوردن يكلقمهء نان داشتيم
گفت پيغمبر به يارانش عليكم بالسّواك * كاش بر اين گفتهء جانبخش ايمان داشتيم
نعمتى بالاتر از دندان نمىباشد « رها » * كاشكى مانند جان ما قدر دندان داشتيم
بذر عشق
بذر سبز عشق مىكاريم ما * خون زابر ديده مىباريم ما
از زبان لالههاى آتشين * حرفهاى گفتنى داريم ما
سرخوشيم از نرگس چشمان يار * در حقيقت مست هشياريم ما