بر سرم خشت و گل خانه فروريخت و ، دل * شاعر تُرك و سمرقندى و ماه چگل است
آه اى هم نفس ! اين تودهء خاكى و كبود * دود سيگار نه ، سوز نفس و آه دل است
آه مردم ! پىِ امدادِ شما دست « رها » * دستِ تنها و از اين پويهء اندك خجل است
پرواز خون رنگ
نانِ خون آلودهء من ، شعر سرخ بودن است * بودن من ، امتداد نان به خون آلودن است
بوى نان تازه در امواجِ گندمزار نيست * تشنگى از كام چشمه ، گرم خون پالودن است
حسرتِ پرواز خون رنگ قنارى از قفس * زخم مرهمسوز بر زخم دلم افزودن است
التماس چشمهايم با شما در گفتوگوست * عادت گوش دلوجان شما نشنودن است
آه ! اى آيينه ، اى ديوار ، همزادانِ من * نام همزاد شما فرياد تنها بودن است
شعر خونينِ دلِ زنجيرى و زندانىام * پنجهء حسرت به ديوار تقلّا سودن است
جرعهاى از شوكران ناگزيرى بايدش * گر « رها » را آرزوىِ لحظهاى آسودن است
معراج
بوى عود و عبير مىآيد * جبرئيل بشير مىآيد
چه بشيرى ، عبير گيسوتاب * والهِ تاب طلعتش مهتاب
هالهاى ، ماه از مهِ رويش * والهِ خورشيد ، پيش ابرويش
رُخ بود ماه از گل آكنده * بر گُل از زلف ، سنبل افكنده
چهره ، روشن روانتر از باده * سُنبلش ، تاب ياسمن داده
مژه بر ماه ، مشكِ ناب افشان * بر گُل از ابروان ، گلاب افشان
شير بىزهره پيش آهويش * رام و آرام و تهنيت گويش
لب گشود از لب شكر افشان * طرّه بر باد مشك تر افشان
مژده كآيين سرمد آوردم * از خدا بر محمّد 9 آوردم