موجهاى سبز
وقتى كه شب بر خون مغربهاى غمگين مىنشيند * غم در نگاه تلخ رنگ من ، چه سنگين مىنشيند
شبها عروس آرزويم بر حرير آبى ناز * در حجلهء سرخ شقايقهاى خونين مىنشيند
اى رفته از آغوش خالى ماندهام برگرد ، برگرد * بىتو غم شيرين تو با من به بالين مىنشيند
تو از پريزادان شورانگيز قصر بيستونى * در خاطر من ، نقش رؤياى تو شيرين مىنشيند
وقتى كه مىخندى ، قنارى از سپيد باغ خورشيد * بر چتر سرخ لالههاى عطرآگين مىنشيند
عشقت مرا نقشيست از آميزهء تصوير و رؤيا * در چشمهاى خستهء من تا كدامين مىنشيند
در ظلمتم از شعلهء گيسو بر افروزان چراغى * كامشب پريشان تو ، غمگين ، اشك آجين مىنشيند
با من بمان ، اى از تبار موجهاى سبز دريا * توفان درياى غم من ، با تو پايين مىنشيند
قالىباف
نقش قالىها ، نگارين از گُل و ريحانتان * بوتهها گلرنگ از خوناب انگشتانتان
خواب مخمل در خيال خاطر ابريشم است * فرشهاى طرح و نقش از تار و پود جانتان
دختران قصّههاى باغ نارنج و ترنج * گنج از ارباب و مار گنج بر دامانتان
اى نگارين نقشپردازان به آواز نياز * طرحها طنّاز بر نقشِ نگارستانتان
نانتان را مىشناسم خشك و خون آلوده است * الفتى دارد ، ولى با خاطر و دندانتان
دختران كوچههاى آرزو ، امّيد ، عشق * اين منم بر سفرهء بىنانيان مهمانتان
دستهاى خسته و رنجورتان تاول زدهست * مرهم اشكى « رها » آورده بر دستانتان
خشت و آينه
دلم از آينه و ، خانهام از خشت و گِل است * خانهء خشت و گلى آينهء اهل دل است
اى كه در چشم شما بارقهء عاطفه نيست * دلتان مهر ، نه پيوند ، كه پيمان گسل است
اين سكوت من و دل از سرِ آرامش نيست * در سكوت است دل ، امّا نفسم مشتعل است
ما و اين دست تهى مانده و سرشار از هيچ * كز سر كوتهى همّت ما منفعل است