يوسفهاى گلهاى آبى
روييده غم در جان گلدانهاى خالى * واى از غم پنهان گلدانهاى خالى
حيف و دريغ از دست سبزى تا كه سازد * برگ و گلى مهمان گلدانهاى خالى
بازآ خدا را ، باغبان ! بنشان گلى را * در سينهء سوزان گلدانهاى خالى
رخسار تو ، اى باغبان ، خورشيدمان باد * وين اشك من باران گلدانهاى خالى
اى يوسف گلهاى آبى ! ديدنى كن * از كلبهء احزان گلدانهاى خالى
هرجا روى ، روييده گلهاى بنفشه * جز در دل ويران گلدانهاى خالى
باشد كه ابرى گريد و برگى برويد * پايان دهد هجران گلدانهاى خالى
بىقرارى
بيا دردهاى دل خويش را * صميمىتر از پيش قسمت كنيم
بيا تا براى هم از عاشقى * در اين بىكسى باز صحبت كنيم
و با ياد داغ شقايق دمى * به گلهاى آبى محبّت كنيم
بيا عشق را پاس داريم و باز * دراينباره يكرنگ صحبت كنيم
غريب است دور از تو بودن ، بيا * به همراه هم ترك غربت كنيم
در اين بىقرارى ، در اين عاشقى * مبادا كه دل را نصيحت كنيم
زخمى عميق
نصيب من و دل در اين فصل گنگ * بهجز درد و آشفته حالى نبود
هزار آرزو داشتم سبزِ سبز * اگر اين همه خشكسالى نبود
دلم بال مىزد ، ولى اى دريغ ! * قفس بود و ديگر مجالى نبود
خدا را صدا كردهام بىتو دوش * اگرچه اذانم بلالى نبود
دلم مانده و درد زخمى عميق * و عشقى كه هرگز زلالى نبود
بمان ! گرچه در بزم درويشىام * بهجز تكّهاى نان خالى نبود