اينجا غريب ماندهست ، در انزواى عزّت * مردى كه پرسه مىزد در كوچههاى چشمت
شمع خاموش
آن شب كنار شمع پروانه غمين بود * زينب ز غم بگرفته دندان آستين بود
آن شب دل مهتاب تند و تند مىزد * ليكن دل زهرا ، خموش و كند مىزد
آن شب فلك را سوزشى اندر جگر بود * دست عزاى آسمان از غم به سر بود
آن شب دل چون غنچهء زينب بيفسرد * لبخند لبهاى حسين ، يكباره پژمرد
آن شب ز ديده آسمان اخترفشان بود * مهتاب را قد از غم و غصّه كمان بود
آن شب به ناگه فاطمه مدهوش گرديد * افسوس آن شب شمع شب خاموش گرديد
آن شب علىّ بر خاكِ زهرا ناله مىكرد * اندر كفن آن يار هجدهساله مىكرد
آن شب علىّ گُل در كفن پيچيد و ناليد * فريادِ زينب در دل افلاك پيچيد
آن شب علىّ شرمنده از آن باغبان بود * زيرا هنوز از سينهء گل خون روان بود
آن شب به آه و ناله و با قامتى سُست * باريد اختر تا كه آن مهتاب را شُست
آن شب علىّ گل را به زير خاك مىكرد * خاك عزا را بر سر افلاك مىكرد
آن شب شبِ پايانِ دنياى علىّ بود * تا كهكشانها از غم ، آواى علىّ بود
آن شب علىّ بر خاك زهرا نالهها داشت * از خون دل بر تربتش آلاله مىكاشت
آن شب علىّ بر خاك زهرا كرد غوغا * شد شمع ، شمع مرده و خاموش مولا
دستهاى غم
نخوانده روزگار ما ، ترانهاى براى تو * و دست هيچكس نزد ، جوانهاى براى تو
چه ساكتى ! چه بىكسى ! كجاست آن كبوترى * كه آرد از نصيب خود ، نشانهاى براى تو