تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 393

مساهمون:

ص٣٩٣
اينجا غريب مانده‌ست ، در انزواى عزّت * مردى كه پرسه مىزد در كوچه‌هاى چشمت

شمع خاموش

آن شب كنار شمع پروانه غمين بود * زينب ز غم بگرفته دندان آستين بود آن شب دل مهتاب تند و تند مىزد * ليكن دل زهرا ، خموش و كند مىزد آن شب فلك را سوزشى اندر جگر بود * دست عزاى آسمان از غم به سر بود آن شب دل چون غنچهء زينب بيفسرد * لبخند لب‌هاى حسين ، يكباره پژمرد آن شب ز ديده آسمان اخترفشان بود * مهتاب را قد از غم و غصّه كمان بود آن شب به ناگه فاطمه مدهوش گرديد * افسوس آن شب شمع شب خاموش گرديد آن شب علىّ بر خاكِ زهرا ناله مىكرد * اندر كفن آن يار هجده‌ساله مىكرد آن شب علىّ گُل در كفن پيچيد و ناليد * فريادِ زينب در دل افلاك پيچيد آن شب علىّ شرمنده از آن باغبان بود * زيرا هنوز از سينهء گل خون روان بود آن شب به آه و ناله و با قامتى سُست * باريد اختر تا كه آن مهتاب را شُست آن شب علىّ گل را به زير خاك مىكرد * خاك عزا را بر سر افلاك مىكرد آن شب شبِ پايانِ دنياى علىّ بود * تا كهكشان‌ها از غم ، آواى علىّ بود آن شب علىّ بر خاك زهرا ناله‌ها داشت * از خون دل بر تربتش آلاله مىكاشت آن شب علىّ بر خاك زهرا كرد غوغا * شد شمع ، شمع مرده و خاموش مولا

دست‌هاى غم

نخوانده روزگار ما ، ترانه‌اى براى تو * و دست هيچ‌كس نزد ، جوانه‌اى براى تو چه ساكتى ! چه بىكسى ! كجاست آن كبوترى * كه آرد از نصيب خود ، نشانه‌اى براى تو
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 393 | سيد محمد باقر برقعى