تابى ستاره است مرا آسمان بخت * هستم چو شام تيره سيهپوش خويشتن
تا سر نهم به ساحل وصل تو مهربان * گرديدهام چو موج فراموش خويشتن
اى سرد مهر غافل از آنى كه در غمت * دارم شرار در دل پُرجوش خويشتن
« رحمت » ، به بزم اهل سخن خامُشى گزين * چون آتشى كه خفته در آغوش خويشتن
آيينهء جان
چشمت افسون مىكند افسانه را * جان فزايد باده و پيمانه را
داده چشم مىفروشت اعتبار * ساقى و ساغر مى و ميخانه را
روى تو آيينهء جان من است * جان كجا سازد رها جانانه را
خانهء دلهاست چين زلف تو * كم بزن بر سُنبل تر شانه را
قصهء گيسوى تو يلدايى است * عاشقان دانند اين افسانه را
مرغ دل در دام خالت شد اسير * بىجهتگيرى از او اين دانه را
سينهء « رحمت » سراى مهر توست * ماه من روشن كن اين كاشانه را
آهنگ طرب
آزادگى از سرو چمنزار بياموز * افتادگى از شاخهء پُربار بياموز
سرگشته چو در دايرهء دهر نگردى * استادگى از نقطهء پرگار بياموز
دل بردن و سرمستى و افسونگرى و ناز * از آهوى بىآهوى دلدار بياموز
يكرنگى و گلخنده زدن بر رخ احباب * از جام مى و لعل لب يار بياموز
تا شاد شود از تو دل گوشهنشينان * آهنگ طرب از نفس تار بياموز
مگذار رسد بر رخ گُل دست رقيبان * نشتر به حريفان زدن از خار بياموز
« رحمت » ، نشوى تا كه گرفتار علايق * آزادگى از سرو چمنزار بياموز