تار دل
تا ساز همنوائى احباب مىزنيم * بر تار مهر و عاطفه مضراب مىزنيم
نشكستهايم عهد كه در خُمسراى عشق * از جام چشم دوست مى ناب مىزنيم
از چشمهسار چشم دل غم نشان هنوز * بر شعلهزار تفتهء جان آب مىزنيم
دريا دليم و از دل توفان گذشتهايم * كشتى جان به سينهء گرداب مىزنيم
( آباديم ملول شد از صُحبت زوال ) * اين حرف را ز گفتهء سُهراب مىزنيم
« رحمت » صداى تار دل ما شنيدنى است * تا ساز همنوائى احباب مىزنيم
آه آتشگون
چو خواهى آنكه ز توفان غم رها باشيم * بيا به كشتى امّيد ناخدا باشيم
به سوز سينه بسازيم و آه آتشگون * و مثل بركهء خاموش بىصدا باشيم
چو مردمان خداجوى بىنشان گرديم * نه همچو زاهد خودبين و خودنما باشيم
چرا به قامت دل جامهء ريا پوشيم * بيا چو آينه يكرنگ و باصفا باشيم
به فصل رويش گُل دامن چمن گيريم * بسان بلبل سرمست در نوا باشيم
حجاب دختر رز را ز چهره برداريم * به جام باده و با مطرب آشنا باشيم
بيا به ميكده روآوريم چون « رحمت » * هميشه مست ز پيمانهء وفا باشيم
باغ عاطفه
ز باغ عاطفه افسوس لاله را بردند * ز روى نرگس مخمور ژاله را بردند
كنار ميكده ساقى به خواب خوش چون رفت * گروه بادهپرستان پياله را بردند
ز آسمان محبّت ستارههاى سحر * به پاس حُرمت خورشيد هاله را بردند
به سبز دشت غزل دام بىنشانه زدند * به ريسمان دورنگى غزاله را بردند
پرندههاى مُهاجر ز سينهء « رحمت » * بهسوى ساحل اندوه ناله را بردند