گر متجلّى شود به صورت قهّار * امر شريعت از اوست يافته رونق
سرّ حقيقت به نور اوست محقّق * مصدر ايجاد خلق و خالق مشتقّ
مظهر انوار حقّ و آينهء حقّ * آينه در آفتاب نيست نمودار
خوش شنو اين نكته را كه با ثمر استى * از صدف قلب اهل دل گهر استى
بارگه شهر علم را چو « دَر » استى « 1 » * روشنى چشم صاحب نظر استى
گشته از اين علم ، اهل دانش هشيار * اى شه عالم ز ممكنات سوايى
خود نه خدايى وليك عين خدايى * سرّ نهان حقّى ، ز خلق جدايى
ناظم كونين و حاكم دو سرايى * منبع انوار حقّ و مخزن اسرار
در شب معراج ، در حجاب تو بودى * اى كه به ختم رسل خطاب سرودى
سرّ يداللّهىاش ز پرده نمودى * آن دم كز جيب غيب دست گشودى
غير وصالت نبود زين سفرش كار * اى كه به ملك وجود صاحبجاهى
اهل جهان جمله بندهاند و تو شاهى * جز تو ندارند در زمانه پناهى
نيستشان جز صراط عشق تو راهى * نبودشان جز ثناى قدر تو گفتار
« رحمت » خود را كه مال و جاه ندارد * گر بنوازى ، شها ! گناه ندارد
زان كه بهجز درگهات پناه ندارد * غير تو اين بنده پادشاه ندارد
جز به تو نبود دگر به هيچكسش كار
هامش
( 1 ) - اشاره به حديث نبوى : « أنا مدينة العلم و علىّ بابها » .