هست كانون محبّت محفل ياران عشق * دست كى بردارم اى ياران ز دامان سخن
شهرهء آفاق ، نامِ انجمن شد زان كه هست * « صائمِ » كاشانِ ما خورشيد رخشان سخن
تا بسوزم ز آتش شمع رخ ماه نگار * مىزنم پروانهسان پر در شبستان سخن
تا شوم داناترين شاگرد استاد ادب * مىكنم تحصيل « رحمت » در دبستان سخن
نوبهار زندگى
در نگاهم همچو رؤيايى هنوز * اى فروغ جان فريبايى هنوز
چلچراغ قصر نورى ، هالهاى * ماه جانافروز شبهايى هنوز
در بلورين جام جان گُلبادهاى * خوب من سلطان دلهايى هنوز
اشك بارانى به دامان چمن * شبنمى بر برگ گُلهايى هنوز
آبشارى جويبارى سبزهاى * آبىِ آرام دريايى هنوز
گُلشن جان را نسيم دلكشى * گُلبن باغ تمنّايى هنوز
اى اميد نوبهار زندگى * آرزوى صبح فردايى هنوز
« رحمت » از جام لبت نوشيد و گفت * ساغر سرشار صهبايى هنوز