هركه شد از بادهء محبّت حقّ مست * جان صفت از سلسلهء علايق تن رست
پاى به عالم زد و به طرّهء او دست * رشتهء كثرت بريد و به وحدت پيوست
چشم گشوده بيار و بسته ز اغيار * هركه ز اغيار سخت بىخبر آيد
جلوهء يارش مدام در نظر آيد * تلخى ايّام هجر او به سر آيد
« بار دگر روزگار چون شكر آيد » * كامش شيرين شود ز لعل شكربار
هرچه عيان است در سراچهء امكان * جلوهء حقّ است در مجالى اعيان
نور رخش آشكار و آينه پنهان * مژده ، هلا عاشقان ! كه چهرهء جانان
سر زده چون آفتاب از در و ديوار * شاه ازل خيمه زد به ساحت آفاق
كرد جهان را پر از تجلّى اشراق * گشت جمالش فروغ ديدهء عشاق
روح الهى روان به قالب مشتاق * گشته روان همچو آب سيل به كهسار
نور خدايى به خلق و امر عيان شد * روح الهى به سرّ و جهر روان شد
سرّ حقيقت بر اهل حال بيان شد * نور حقّ اندر حجاب خلق نهان شد
چونكه به ظلمات شب مشارق انوار * پرتو مصباح از زجاجهء مشكات
كرد تجلّى چو آفتاب به مرآت * كوكب درّى شكست لشكر ظلمات
خصم بداختر شد از تجلّى ، شهمات * برد سنا برق او فروغ ز ابصار
شاهد غيب از حجاب عالم ابداع * جلوهگر آمد سپس به عالم اوضاع
كرد مثالى ممثّل از همه انواع * جاوز الاثنين سرّه و لقد شاع
فى كثرات التّعيّنات بالانوار * فيض نخستين اوست « صادر اوّل »
زان پس ارواح انبيا شد و كمّل * نور سپهبد ، دگر مثال ممثّل
آيت حقّ گشت از اين نظام مفصّل * جمله به معنى يكى و صورت بسيار
عالم هستى تمام شرح جمال است * مظهر اسماء يا جمال و جلال است
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 336
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٣٦