علم و دانش چه كنى ؟ خيز به ميخانه رويم * تا بشوييم ز مى دفتر دانايى را
نيست ما را به سر كوى تو جز عجز و نياز * چه كند عاشق دلخسته توانايى را ؟
سر ما و قدم دوست ، كه با خاك رهش * نشماريم به هيچ ، افسر دارايى را
آتش عشق تو افتاد چو در خرمن جان * سوختى مزرعهء صبر و شكيبايى را
اى كه از غايت پيدايى ذاتى پنهان * نيست جز عشق تو پنهانى و پيدايى را
كن خراب از مى ميناى محبّت جانم * تا كه ويران كنم اين گنبد مينايى را
آن چنانم به خيال تو به خلوت دلشاد * كه ندارم به دل اى جان غم تنهايى را
رخ زيباى تو با تيغ دو ابرو بگرفت * اى شه حسن ! همه كشور زيبايى را
ساحت عالم كثرت به دو چشمم تنگ است * تا بديدم سعهء عالم يكتايى را
آنكه از يدن رخسار تو شد كور ، نديد * در همه ملك جهان حاصل بينايى را
لب شيرين تو آموخت به « رحمت » شب و روز * همچو طوطى به دو صد شور شكرخايى را
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 334
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٣٤