كعبهء مقصود
رخ زيباى تو در زلف پريشان تا چند ؟ * آخر از ديدهء ما روى تو پنهان تا چند ؟
مهر رخساره نهان كردهاى ، اى صبح وصال * عاشقان منتظر اندر شب هجران تا چند ؟
غير عشق تو چه باشد گنه يوسف دل ؟ * خود گرفتار در اين گوشهء زندان تا چند ؟
بنما چهره ، كه سر در قدمت اندازيم * منتظر بر كف اخلاص ، سر و جان تا چند ؟
تا به كى بر مهرخ زلف پريشان دارى * حال جمعيّت ما از تو پريشان تا چند ؟
آخر اى كعبهء مقصود ، به امّيد وصال * « دل سرگشته به هر كوه و بيابان تا چند ؟ »
روى معشوق نديديم و بمرديم ز هجر * زندگى كردن ما با غم هجران تا چند ؟
ما همه تشنهء ديدار و لبت آب حيات * تشنه ماندن به لب چشمهء حيوان تا چند ؟
اى طبيب دل بيمار ! علاجى بنما * دردمندان تو ، اندر پى درمان تا چند ؟
در منقبت على عليه السّلام
دوش رسيد اين ندا ز غيب به گوشم * كز جذباتش نه عقل ماند و نه هوشم
چون خم مى از شراب شوق به جوشم * ليك به لب از بيان عشق خموشم
آرى نايد بيان عشق به گفتار * كاى شده محبوس در رسوم علايق
آمده مأيوس از علوم و حقايق * بسته دل و ديده در حجاب مضايق
دور ، ز خلّاق و آشنا به خلايق * گشته مكين در سراى عالم پندار
تا به كى اى جان اسير عالم جسمى ؟ * گشته نهان همچو گنج زر به طلسمى ؟
نيست ز نام خداى ، پيش تو اسمى * و ز بركاتش نه بهرهاى و نه قسمى
وز ، يم جودش نه اندكى و نه بسيار * نعمت حقّ نى همين طعام و شراب است
رحمت فيضش نه اين شراب و كباب است * آرى ، قوّت تن از علوفه و آب است
ليك روان را روان ز سكر شراب است * سكر شراب از شراب خانهء اسرار