اشكم ز ديده گشته چو سيلى روان و تو * هرگز نظر به چشم پرآبم نمىكنى
در پيچوتاب هجر تو مىپيچم از فراق * آسوده يكدم از تبوتابم نمىكنى
در بحر لفظ ، معنىام و هيچگه « رجا » * شعرى ز عشق ، ثبت كتابم نمىكنى
دلق پير
ما عمر خويش صرف مى و باده كردهايم * جان را نثار مردم افتاده كردهايم
عمرى به كوى لطف تو با سر دويدهايم * سر را براى تيغ تو آماده كردهايم
از خشت خم و دانهء انگور و دلق پير * مُهر نماز و سُبحه و سجّاده كردهايم
لب را به شكوه باز نكرديم لحظهاى * خود را رضا به آنچه خدا داده كردهايم
زاهد مرا به صلح و صلاح و عمل مخوان * ما پيروى ز مردم آزاده كردهايم
ما را ز مرگ نيست « رجا » هيچگه حذر * آغوش وا به مقدمش استاده كردهايم
ياد جوانى
همچو امواجى كه سر بر سنگ ساحل مىزند * نشتر ياد جوانى پنجه بر دل مىزند
ديده مىگريد به ياد آرزوهاى شباب * دل درون سينهام پر همچو بسمل مىزند
ياد از گلزار شاداب جوانى هر نفس * باغبان پير را آتش به حاصل مىزند
دفتر ايّام بىجا مىخورد هردم ورق * كاروان عمر ما هم خيمه در گل مىزند
مىدوم هر سو كه يابم روزگار رفته را * نااميدىها ز حسرت سر به محمل مىزند
سود از اين انديشهء بىجا بهجز فرياد نيست * غم چو در آيينهء دل نقش باطل مىزند
از علايق دور شو ! چون از توكّل مرد حقّ * هركجا شب مىرسد از راه منزل مىزند
راه جويد تا كمال آن كس كه در راه طلب * بوسهها بر خاك پاى پير كامل مىزند
اى خوش آن عاشق كه فارغ از غم دنيا « رجا » * باده با ياد نگاهِ يار مقبل مىزند