تو بكن هرآنچه خواهى ، تو بتاز اسب نخوت * كه نشان داغ و دردت ، به دل « رجا » نشسته
حديث هجران
دارم به سر انديشهء دلدار و دگر هيچ * در دل هوس لذّت ديدار و دگر هيچ
بر هر تن مويم غم صد داغ نهان است * يك سينه پر از هجر غم يار و دگر هيچ
هيچم نخرد كس سر بازار محبّت * افتادهام از چشم خريدار و دگر هيچ
از آنهمه شادابى و شورى كه مرا بود * حالى منم و آه شرر بار و دگر هيچ
چون نقطه به پرگار هوس مانده دل من * ماييم و دلى مانده ز رفتار و دگر هيچ
در راه طلب هرچه دويديم ، نديديم * جز سرزنش و طعنه ز اغيار و دگر هيچ
خون مىرود از چشم من و دل ز فراغت * بىتو همه عمرم بود اين كار و دگر هيچ
از دست تو و دل دمى آسوده نبوديم * گه جور كشيديم و گه آزار و دگر هيچ
گفتم به « رجا » چيست حديث شب هجران * گفتا : همه دم گريهء خونبار و دگر هيچ
پيراهن شكيب
بار غمت به دوش دلوجان كشيده من * جز محنت و فراق به عالم نديده من
ما را شراب وصل نشد قطرهاى نصيب * هر شب لب از ملال خمارى گزيده من
گرم نوا و نغمه به گلزار ، عندليب * سر زير پر به خلوت ماتم كشيده من
هر شب درون بستر ناز آرميده تو * شب تا سحر به گوشهء غم آرميده من
ياران و طرف گلشن و گلگشت بزم مى * خار جفا و حادثه در پا خليده من
هر شب به كام دل به بر دلستان رقيب * ناكام زير بار فراقش خميده من
با ياد حور دلخوش و راحت غنوده شيخ * از هرچه غير عشق رُخش دل بديده من
سنگ صبور و طاقت و مجنون راه دشت * پيراهن شكيب و صبورى دريده من
بزم سخنوران و غزل خوانى و « رجا » * با آرزوى خام به پيرى رسيده من