لالهء بىتاب
به باغ سينهء دل ، لالهء بىتاب را مانم * شقايقهاى خونين در دل مرداب را مانم
به پاى هر نفس پابند دامى ديگرم هردم * به خود پيچيده موجى در دل گرداب را مانم
نَفَس در سينهء بختم ، گلو مىگيرد از هر سو * سكوت گنگ حيران پريشان خواب را مانم
تو گوئى رنگ نيلوفر به باغ حسرتم مردهست * شب ره كورهء يلداى بىمهتاب را مانم
كسى ما را به ساغرنوشى بزمى نمىخواند * طنين نالههاى زخمهء مضراب را مانم
چو ره گم كردهاى حيران راه مانده در پيشم * دو دست شرم غفلت ، در دل محراب را مانم
حباب خاطرم با هر نسيمى مىرود از خويش * در اين عصر محبّتكُش « رجا » سيماب را مانم