در سوگ بهار
در سوگ خود نشسته دل بىقرار من * تن مىكشد به باد خزانى بهار من
در دامنم به وسعت دريا نشسته خون * خون مىرود ز ديده شبزندهدار من
جان مىدهد ز داغ تو چون قطره در كوير * دريا نديده داغ دل پُرشرار من
چشمى به انتظار نگيرد ز من نشان * غم مىكشد به خانهء دل انتظار من
بر سر نشسته گرد ره كاروان عمر * كو ابر رحمتى كه بشويد غبار من ؟
دل قطره قطره خون شد و از ديده شد روان * راحت نديده گريهء بىاختيار من
يكدم نمىرود ز وفا هيچ از برم * نازم وفاى غم كه بود غمگسار من
ناى دلم شكسته به بغض گلو مدام * زنگاب غم نشسته به ناى هزار من
فرياد مىكند غم و غربت مرا « رجا » * كو يار همدلى كه نشيند كنار من ؟
رفته تا بيداد
در چشم يار خويش من از ياد رفتهام * دادم ، كه در كشاكش بيداد رفتهام
چون زخم كهنهام كه به نشتر رسيدهام * تا انتهاى نقطهء فرياد رفتهام
صيّاد بهر من نفشاندهست دانهاى * با پاى خويش در ره صيّاد رفتهام
نفرين به بىوفايى شيرين نمودهام * هرگه به روى تربت فرهاد رفتهام
ديگر اميد رجعتم از كوى يار نيست * با نقد جان چو بر سر ميعاد رفتهام
كالاى مهر من همه تاراج جور شد * چون آرزوى گمشده بربادرفتهام
تا بهرهور ز محضر صاحبدلان شوم * عمر « رجا » به مكتب استاد رفتهام
ختم كلام
يك حرف ، تو را گويم ، اين ختم كلام است * ما بادهكشان را بهجز از باده حرام است
خاكِ درِ ميخانه بود قبلهء امّيد * چون كار همه عالم از اين در به نظام است
بىجا ، نه بدين مرتبت و جاه رسيديم * معراج همه بادهكشان تا لب جام است