راز اين دام كه بر پاى دلم مىپيچد * نتوان گفت به مرغى كه رها مىماند
بىوفايان همه رفتند ، ولى در برِ ما * دلبر ماست كه از روى وفا مىماند
گرچه در دشت جنون خون شقايق ريزند * ياد اين حادثه در خاطرهها مىماند
بخت يكبار درِ خانهء ما را زد و رفت * چه كسى گفت كه در شهر شما مىماند
چشم امّيد به گلزار جهان دوختهاى * تا قيامت مگر اين پنجره وا مىماند
ما همه ساكن بتخانهء عادت شدهايم * اين گناهيست كه بر گردن ما مىماند
شعر « خادم » اگر آن است كه من مىدانم * اين غزل همره تاريخ بهجا مىماند
تو را ديدم
تو را ديدم ، تو را در خواب ديدم * درون چشمهء مهتاب ديدم
ز پشت شيشه اشكم را در آن شب * جمال ماه را در آب ديدم
جمالت را چو گلبرگ شقايق * نگاهت را شراب ناب ديدم
تو را تا در نگاهم خوش نشينى * شگفتا ! سينه را بىتاب ديدم
دل ديوانهام درياب ، درياب ! * كه اين ويرانه در سيلاب ديدم
اگر ديدى كه غرقم در غم عشق * نجاتم را در اين گرداب ديدم
دو چشم اشكبار « خادم » ات را * همهشب تا سحر بىخواب ديدم
ديار آشنا
وقتى سپاه حادثه بىباك مىشود * وقتى حساب ثانيهها پاك مىشود
وقتى كه زود پى به محبّت نمىبرند * وقتى كه دير عاطفه ادراك مىشود
من مىروم به سمت ديارى كه آشناست * آنجا كه لاله همنفس تاك مىشود
از چشمهايت آينه اشكى نريختى * هرگز گمان مبر كه دلت پاك مىشود
بايد به آب ديده صفا داد سينه را * جايى كه جسم آينه در خاك مىشود
جاى شگفت نيست كه در دست حادثات * آتش نصيب سينهء صد چاك مىشود