ديگر گذشت ، رفتم و از ياد مىروم * با « ناصر » آن يگانه برادر نيامدى
به ولاى على قسم
دلخون و خستهام به ولاى على قسم * بيگانهام ز خود به خداى على قسم
بيداد روزگار و ستمهاى بيشمار * لبريز نالهام ، به نواى على قسم
پس در درون چاه و به فرياد چارهخواه * جانبرلبم به درد و بلاى على قسم
شمشير ابن ملجم و ايمان آن شهيد * بر آخرين نماز و نداى على قسم
محراب غرق خون و شكوه رداى سرخ * بر حرمت عروج و رضاى على قسم
چون شمع ذرّه ذرّه شدم آب و سوختم * از جور دوستان به وفاى على قسم
« ذرّه » مكن گلايه ز بار غم زمان * بر دوش مىكشم به صفاى تو يا على
ويرانى درون
آن شب در آن حضور و در آن قلّهء ظهور * شور و شرار سركش دل خفتنى نبود
افتادمش به سجده و بوئيدمش به شوق * دردا غبار درگه او رُفتنى نبود
گفتم ترحّمى كه شد از دست هستىام * امّا بناله ، كوه در آشفتنى نبود
گفتم بيا ، به يارى روح و دلم ، قلم * افسوس ، دُرّ حضرت او سُفتنى نبود
آشفته حال گشتم و سرگشته و ملول * ويرانى درونى من ، گفتنى نبود
خاطرات دور
رستمآباد شميران بود و همشاگرديان * در دبستان نمونه قيل و قالى داشتيم
روزگار نوجوانى آمد و دور شباب * مست و سرخوش ، آرزوهاى محالى داشتيم
دختران هم مسير و گيسوان بافته * در دل شيدا تمناى وصالى داشتيم
غرق رؤياهاى شيرين ، محو آن گلچهرگان * گاه خندان ، گاه اندوه و ملالى داشتيم
قلهك و ياران پرمهر و دبيرستان جم * با رفيقان موافق ، شور و حالى داشتيم