درّههاى خرّم در بند و گُلگشت و صفا * چادرى بر پا كبابلى و بلالى داشتيم
قلّه را تا اوج مىرفتيم از دامان كوه * چون قنارىهاى عاشق ، تا كه بالى داشتيم
دشت سرخ قيطريه بود و استخر و شنا * غافل از بيداد دوران قيل و قالى داشتيم
شاعران بودند آنجا گاهگاهى گرد هم * دورشان پروانهآسا تا مجالى داشتيم
شادمان از دور مىگشتيم دور « شهريار » * شاعر شورآفرين را شرح حالى داشتيم
« آمدى جانم به قربانت ولى حالا چرا » * بود شعرش همدم ما ، تا جمالى داشتيم
آرزوى ما در و پند شب و روز پدر * ناگهان چون ديگران ما هم عيالى داشتيم
تا « پريسا » آمد و « ناصر » دو فرزند عزيز * كى دگر ؟ فرصت پى كسب كمالى داشتيم
سفره پرنعمت ز رنج و كار ما گسترده بود * شاد و سرخوش ، لقمهء نان حلالى داشتيم
درد مردم بود ما را در دل از روز نخست * پيش نامردان حقوق پايمالى داشتيم
نوبت پرواز شد ، سوى سپهر نيستى * اى جوانان ، ديگر آخر سنّ و سالى داشتيم
« ذرّه » دردا شمع جانت ذرّه ذرّه آب شد * آه ، همچون رفتگان ، ما هم زوالى داشتيم
شعر موشّح « 1 »
نسيم صبح بهارى ، بيا بسوى پدر * اميد جانى و گلزار آرزوى پدر
صريح و ساده بگويم ، تو ، روح و عمر منى * رسيده آنكه بخندى چو گل ، به روى پدر
دل پردرد
آدميزاد ، بىوفاست ، رفيق * كار او در جهان جفاست ، رفيق
خواه همسر بُوَد و يا فرزند * خصم جان تو ، در خفاست رفيق
پس از مرگ من
به عكس عمر من ، اى عكس برقرار تو باش * پس از خزان غمانگيز من ، بهار تو باش
هامش
( 1 ) - دو بيت موشّح را براى فرزندش ناصر سروده كه تازه به راه افتاده بود .