عشق چون نغمه به آهنگ حجازى برداشت * ما به صد شور و نوا رو به حجاز آمدهايم
سالها معتكف اندر حرم دل شدهايم * تا بدان پردهنشين محرم راز آمدهايم
پايهء سلطنت از سايهء دل جوى كه ما * از حريم حرم دل همه باز آمدهايم
فرق در كعبه و بتخانه چه حاجت رخ دوست * هركجا جلوه كند ما به نماز آمدهايم
از پى روشنى بزم محبّت چون شمع * ما سراپا همه با سوز و گداز آمدهايم
ديار محبت
خوشتر ز روزگار جنون روزگار نيست * دلكشتر از ديار محبت ديار نيست
سود و زيان عشق به حكم ضرورتست * ما را در اين معامله هيچ اختيار نيست
رو دل به عشق ده كه به ويرانگى كشد * شهرى كه در قلمرو اين شهريار نيست
عاقل اگرچه عاقبت از جوى بگذرد * امّا مسلّم است كه « ديوانه » وار نيست
مستزاد
آتش دل خاك هستى داده بود آخر به بادم * گر نمىداد اشك دادم
راستى خواهى رهين منّت چشم پرآبم * گرچه مىسازد خرابم
از هوايش در قفايش رخش همّت هرچه راندم * او بتندى رفت و ماندم
دست بر دل ، پاى در گل اشكباران چون سحابم * دجله خيزد از حبابم
من نه مرد مسجدم زاهد نه اهل خانقاهم * خواهى ار اينك گواهم
شيشهء بشكسته بين و پاره اوراق كتابم * سرنگون جام شرابم