دو دستِ پينهبسته قابلى نداشت ، آن قدر * تعارُفت چه بود ؟ ميهمانِ دستهاى من !
از آنِ هستىِ تو باد هست و نيستم ، فقط * دو دست مهربان تو از آنِ دستهاى من
به ثبت مىرسانم آشتىّ اين دو فصل را * بهارِ دستهاى تو ، خزانِ دستهاى من
تو آن « امانتى » كه پس نمىدهم به صاحبش ! * به او بگو « گره زدى » ميان دستهاى من !
غزل تماشايى
تشويش ، مرتّب به تماشاى من آمد ! * صبحِ همگان ، شب به تماشاى من آمد !
چشم تو همان خاطرهانگيز سيهپوش * از نوحه « لبالب » به تماشاى من آمد
ساعت ، نگران بود شب تلخِ وداعت ! * با عقربه ، عقرب به تماشاى من آمد !
از آنهمه اجرامِ سماوى كه تو گفتى * تنها « مهِ نَخشَب » به تماشاى من آمد !
خوابى كه نگفتم به تو اين بود همه عُمر * « من » حادثه بر لب به تماشاى « من » آمد !
از سردى بىسابقهء فصلِ نگاهم * آيينه ، معذّب به تماشاى من آمد !
من دورترين مرغ جهان « 1 » بودم و آن يار * بىيارى مركّب به تماشاى من آمد
در باورِ شب ، گُم شده بودم كه به ناگاه * آن « آينه مشرب » به تماشاى من آمد
هامش
( 1 ) - گوش كن ! دورترين مرغ جهان مىخواند . . . ( سپهرى ، شعر : شب تنهايى خوب ، حجم سبز )