باز كردهست ديدگان خُمار * نرگس مست از نواى هزار
لاله چون عاشقان سوخته بخت * داغ دارد به دل ز دورى يار
دُر شبنم به دست باد چكد * از رخ گل به صحنهء گلزار
ياسمن كرده برگ عشرت ساز * دلفريبى نموده ياس آغاز
از پسِ كوه آفتاب به ناز * پرتو افكند بر گلستان باز
گفت شوريده بلبلى با گل * از غم هجر قصّههاى دراز
باد باغچه در ميانه نهاد * از جفاى خزان هزاران راز
غنچه از ترس مهرگان لرزيد * ژالهاى از رُخش فروغلتيد !
صبحگاهان كه طلعت خورشيد * پرتو خويش بر چمن پاشيد
دلبرم شاد و سرخوش و خندان * شو از پشت سرو و كاج پديد
بنشيند به ناز بر لب جوى * شويد آن روى دلرباى سپيد
از صفاى چمن شود خرسند * بر رخ صبحدم زند لبخند
دريغ
« دريغا و دردا از اين زندگانى * كه بر وى كند ابر غم سايبانى » « 1 »
پريشان شود حال افراد دانا * از اين زندگى خاصه با عمر فانى
كه يكعمر بيهوده جان كنده ، آنگه * تمتع نديدن ، دمى از جوانى
همه محنت و درد و افسوس باشد * جوانى كه نبود در آن شادمانى
رخ زرد من بين و كمتر جفا كن * چو دارى كنون چهرهء آسمانى
هامش
( 1 ) - اين بيت از نظام وفاست . كيوان به استقبال غزل « ابر غم » وى اين غزل را سروده است .