از حيا چهرهء گلگون برافروختهاش * خوى به چهره فكند گر نظر از بام كنم
پرحيا نرگس مخمور و رخ سادهء او * صيد دل كرده ز من خدمتش انجام كنم
خنده و گريهء او لطف و صفايى دارد * من به هر حالت او روز خوشى شام كنم
مقصد و كعبهء آمال من آن حوروش است * همچو حاجى به رهش جامهء احرام كنم
خاطرهء يك زن جوان
با كاروان غصّه و غم ، بانويى جوان * با خاطرى فسرده و دلخسته شد روان
در سر هزار آرزو و دل پر از اميد * سينه ز كينه خالى و دل شوخ و مهربان
با روى چون گل تازهشكفته در سحر * با زلف عنبرين و پر از مشك و زعفران
با غنچهء لب شيرينتر از عسل * با نرگسى شكفتهتر از چشم آهوان
با ابروى كمانى و مژگان چون خدنگ * با غمزههاى چشم سياه و بلاى جان
با قد همچو سرو و رخى تازه چون بهار * با روى و موى پريشان چو دلبران
شد هم عنان باد صبا ، دختر جوان * بسته هزار دل به يكى تار گيسوان
شد از ديار خويش و ره عشق مىسپرد * با همسر جوان خودش بود هم عنان
بااينهمه كرشمه و ناز و فريب و رنگ * افسرده بود خاطر و دردش به دل نهان
از آنكه بود همره آن شوخ در سفر * يارى رقيب و خار ره جمع كاروان
شيطان صفت به وسوسه و مكر و ملعنت * برهم زدى ميانهء زن و آن شوهر جوان
آن شوى مهربان كه به گل دل سپرده بود * رنجيدى از گل و آتش زدى به جان
لبخند تلخ رقيب ، آنچنان اثر * كردى كه تير بگذرد از چلّهء كمان
گرچه رقيب بين دو دلداده زد به هم * گل صبر كرد و نكردى ز دل فغان
صبرش ثمر بداد ، رقيب از سرش برفت * شوى جوان دوباره پشيمان شد از گمان
رفت آن رقيب و فتنه از آن خانهء نيز رفت * بار دگر شدى آن خانه گلشن رضوان
گل آرميد و ز نو رنگ و بو گرفت * يارش درآمد و آمد ز نو سر پيمان
گر فتنهجو نباشد و نمّام در جهان * خلد برين شود اين گيتى كهن ايوان