دفتر و ققنوس
سالهاى شاعرى نجواى دل افسوس بود * اشك در چشمان و آهم در گلو محبوس بود
ساده ساده مىگذشتم عمر تلخ خويش را * هر نفس با خلوتم دلواپسى مأنوس بود
زشت و زيبا خوب و بد در من به هم آميخته * هر كلاغ پير در چشمان من طاوس بود
آسمان كوتاه و ابر آه من كوتاهتر * شب اتاقى تار و اشك سرخ من فانوس بود
چشمها بيدار بود و نبض مىزد آه شب * عشق در دهليز دل در خواب دقيانوس بود
فصلها تكرار هم بودند و عمرم بىثمر * ياس دل از دادن يك جرعه گل مأيوس بود
دفترم را بارها آتش زدم ، امّا چه سود ؟ * باز فردا دفتر و . . . افسانهء ققنوس بود
به نام نامى جنون
سالها را فصلى از ماه عدم خواهيم كرد * روزها را لحظهء تكرار غم خواهيم كرد
تا گره از رشتهء عمر عدالت وا كنيم * چند روزى صحبت از اين بيشوكم خواهيم كرد
مىنويسيم آنچه بر ما روزهاى تلخ رفت * با سرانگشتى كه در محشر قلم خواهيم كرد
ما كه از ناكامى بال خيال آكندهايم * حسرت خود را ز سرتاپا قدم خواهيم كرد
ما به نام نامى ديوانگى صبحى كبود * بادبان در معبر طوفان علم خواهيم كرد
لفظ نابى از عطشناكيست راه آرزو * مىرويم و سايهاى از صحنه كم خواهيم كرد