اهل دانش را نيازى نيست بر مال جهان * گو چه باشد كز كلام نغز والاتر بود
مدحگوئى در خور شأن سخنپرداز نيست * خاصه كو از بهر مال و جاه و سيم و زر بود
مدحخوانى خود نباشد جز نشان بندگى * كى تواند شاعر آزاده مدحتگر بود
من اگر مدح كسى گفتم به غير از اهل علم * توبه كردم بار الها توبه نيكوتر بود
جز خداوندان دانش را ستودن نارواست * مدح بايد گفت آنكس را كه دانشور بود
آنكه اهل دانش است و فضل و تقوا و خرد * هرچه گويم مدحتش شايسته و در خور بود
باش « خوروش » خاكپاى اهل دانش كاين تو را * در جهان فضل و دانش زينت و زيور بود
شوريده دل
دلى شوريده و ديوانه دارم * مگو دل يك جهان ويرانه دارم
در اين ويرانه ، مهر ماهروئى * چو رخشان گوهرى يكدانه دارم
به صحراى محبّت شد مكانم * بكوى آن صنم كاشانه دارم
در آن وادى كه عنقا پر بريزد * من از روز نخستين خانه دارم
من آن مرغم كه در قاف وفايش * چنان سيمرغ ، بس افسانه دارم
به دام عشق افتادم از آن روى * كه در دل ، آرزوى دانه دارم
خوشم بااينهمه ديوانگىها * نگارى عاقل و فرزانه دارم
به پيش شمع روى آن پريوش * چو « خوروش » منصب پروانه دارم