شهسوار عمر ازبس تند مىراند به دشت * ز ابلق ليل و نهار او مهارى مانده است
« جوى خشكى در كوير خالى از يك قطره آب * بر رُخم جايى طراوتها ، شيارى مانده است »
هرچه بود از شور مستى با بهار رفته رفت * جاى امواج شكوفه تيغ خارى مانده است
« چين پيشانى ز عمر رفته گويد رازها * نقش پايى از گذشت روزگارى مانده است »
پنجههاى غول دوران چنگ زد بر چهرهام * جاى خطهايش نمايان چون مدارى مانده است
مخمل زلف سياهم دوخت با خيطى سفيد * زان دو مو گشتم كه بينى پود و تارى مانده است
خطّ پيشانى نمايد نردبان عمر را * زو جوانى رفته بالا چند پارى مانده است
از براى پاىبوسى « خيّرا » گشتم كمان * سر به پيش پا رسيده ، احتضارى مانده است
لالهء باغ آرزو
رفت دل و نمىرود آرزوى تو از دلم * دردم اگر هزار هست ، درد تو هست مشكلم
مرگ ، نساخت راحتم ، روح كند هواى تو * لالهء باغ آرزو باز برويد از گِلم
رنج برم ، جفا كشم ، عشق نموده اينچنين * خواب رود ز ديدهام سوخت تمام حاصلم
طاق به طاق مىروم ، شاخه به شاخه مىپرم * سينهء من قفس شده ، پر زند آتشين دلم
كوى به كوى مىروم ، دشت جنون گرفتهام * كرده گمم دليل ره ، كس نشناخت منزلم
خون به دلم هنوز هم ، گرچه كه ذبح گشتهام * دست جفاى او نگر ، كرده چگونه بسملم
تازه بماند زخم من ، گرچه گذشته عمر او * هست مدام خونچكان نم زده همچو ساحلم
و ز پس اين ستمگرى ، باز چه مىرسد به من * « خيّر » عطاى يار بين ، در بر او چو سائلم
رحمى نما !
گر لطف نمايى و كنى يارى ما * زان لطف شود رفع گرفتارى ما
در گوش دلم نواى خوب تو رسد * از صوت تو شد شفاى بيمارى ما
سازى چو صداى آب خوش ننمايد * بر ماهى دل كه غلتد از زارى ما
از وعدهء جنّت و هواى غلمان * از سر نفتد كلاه عيّارى ما