اسرار خلقت
بگاه جانفزاى نوبهارى * كشيدم رخت خود را سوى صحرا
رسيدم بر كنار كشتزارى * كه خرّم بود و سرسبز و مصفا
فضاى سرخوش و خوش منظرى داشت * هواى دلكش و جانپرورى داشت
من سرگشته بىپروا بهر سوى * نظر افكندمى بهر تماشا
گهى بر سبزه گاهى بر لب جوى * دو چشمم خيره ، دل مبهوت و شيدا
ز فرّ جانفزايش نوبهاران * تو گفتى داشت مشك تر به دامان
شگفتم بود از سرّ طبيعت * كه اين بزم دلارا را بياراست ؟
چنين داده به صحرا زيب و زينت * كه در صحرا چنين هنگامه برپاست
زمانى را به اين پندار بودم * به اين انديشه در پيكار بودم
كه ناگه گفت در گوشم سروشى * كه اى سرگشته آخر تا كى و چند
در اين انديشهء بيهوده كوشى * شنو از من كه تا گويم تو را پند
نمىدانى كه اسرار فراوان * طبيعت را بود در پرده پنهان
در اين ره ، هركسى را دسترس نيست * مگر صاحبدلان را راه باشد
هواى فهم آن غير از هوس نيست * بپويد هركه دلآگاه باشد
كه پشت پرده باشد پردهدارى * بود پرورده را پروردگارى
به چشم دل ، اگر بينى جهان را * نبينى جز در او رمز حقيقت
به زشتى گر نيالائى روان را * شوى واقف تو از اسرار خلقت