فيض رب
تا ز دل ذوق طلب آموختم * نكتهها ، بىگوش و لب آموختم
نوربخشى را من از خورشيد روز * پردهپوشى را ز شب آموختم
زود جوشى را ز تاك پاكدل * گرمى از ماء العنب آموختم
ابروانش شاهفرد خلقت است * وه چه بيتى منتخب آموختم
از دبيرستان پير مىفروش * درس مستى و طرب آموختم
رندى و تردامنى و عاشقى * جمله را از فيض رب آموختم
مىكشى از حقكشى نيكوتر است * اين حقيقت را عجب آموختم
حرف حق را از سيهكاران مپوش * كاين سخن از مرغ شب آموختم
مردن اندر راه آزادى خلق * از جوانمرد عرب آموختم
« خوشدلا » آزادى و آزادگى * از علىّ حق طلب آموختم
شب على عليه السّلام
( 1 )
به نخلستان كوفه در دل شب * رسد بر گوش جان بانگ حزينى
خداجوئى خدا را با دل پاك * بخواند با نواى آتشينى
تو گوئى عشقباز پاكبازى * كند با يار خود راز و نيازى
( 2 )
مگر تا بشنود آن ايزدى راز * همه برگ درختان گوش گشته
به پيش نور آن برتر ز افلاك * زمين مات و فلك مدهوش گشته
نه مه را مانده بر رخ آب و رنگى * نه زهره مىزند بر جنگ جنگى