مبتلاى به غم
انسان ، همينكه با غمِ تو ، آشنا شود * كافيست تا هميشه به غم مبتلا شود
انسانِ مبتلاى به غم ، اين اسير تو * جز سايهسار مهر تو آيا كجا شود
بايد كه در غروب غمآلودهء زمين * مردى بايستد ، همه را مقتدا شود
مردى بايستد كه زمان را عوض كند * تا زندگى بگردد و از ابتدا شود
اين آفتاب رنگ پريده مدد كند * با ريشههاى خشكِ زمين ، پا به پا شود
مردى بايستد ، به به آهنگ نام او * دلها از اين گرفته شدنها ، رها شود
خورشيد را درآورد از انزواىِ ابر * يك آفتاب در پسِ باران ، بنا شود
عدلى كه مطلق است ، اگر او بايستد * حقّ زمين و آب و درختان ادا شود