به يعقوب و بر ديدگان سپيد * به آن يوسف و چاه يلدا قسم
به گلبانگ زنگولهء كاروان * به ناقوس دير و كليسا قسم
به طفلان بىمادر و بىپدر * به درد دل بىمداوا قسم
به اشكى كه از چشم طفل يتيم * چكد بر رخ زرد و زيبا قسم
به آواز جانان كه خيزد ز تار * به مضراب دست نكيسا قسم
« پديده » كمين چاكر مرتضاست * به آنچه نگفتم به آنها قسم
كوكب اقبال
داغ رسوايى است بر پيشانى آمال ما * لاله را شرمنده سازد صورت احوال ما
جز و بال گردن گردون گردان بيش نيست * بر فلك گر هست رخشان كوكب اقبال ما
رنگ رخسارم حكايت گرچه از شادى كند * هست كوه غم نهان در خاطر تمثال ما
گو مسيحا را كه ما را حاجت دجّال نيست * روزگار تنگ چشم ماست چون دجّال ما
راه را از ششجهت بسته است صيّاد اجل * مىكند چون سايه از پشت و قفا دنبال ما
امتيازى كى بود در ديدهء روشندلان * با گدا يكسان نمايد شاه در مثقال ما
نقد جان بر خاك پايش مىفشانم بىدريغ * مژده گر آرد ز جانان پيك فرّخ فال ما
توسن گردون گردان بين « پديده » چون فشاند * گرد هستى از وجود خسته و پامال ما
آه آتشناك
ناخدايان ، خلق چهر شادى و غم كردهاند * با دل صاحبدلان غم از چه محرم كردهاند
تهمت بىعصمتى بر مادر عيسى زدند * سوزنى را سدّ راه پور مريم كردهاند
جمله مادر خصلتان را بين كه نفس ديگرى * كشته مىخواهند و نام خويش حاتم كردهاند