از دايرهء قسمت اين عمر ، صد افسوس ! * جز دردسرش ، قسمت ما چيز دگر نيست
صد قافله دل گمشده در وادى حيرت * جز گرد از اين گمشدگان هيچ اثر نيست
ايّوب زمان گشته از اين حوصله بيرون * كاولاد چرا در پى فرمان پدر نيست
بر قامت هر نخل كه او بىثمر افتاد * زخم تبر آيد چو در او بار و ثمر نيست
بس كن تو دگر « حاصل » و بگذار سخن را * تكرار سخنهاى اديبان كه هنر نيست
طوطى خامطبع
تو آن بحر حُسنى كه حايل ندارد * غريق تو راهى به ساحل ندارد
من آن زورق باژگونم در اين بحر * كه ناجىِ بىباك و پردل ندارد
هرآنكس كه در دام زلف تو افتاد * رهايى از اين بند مشكل ندارد
تو دانشگه حُسن و شور و جنونى * كه دانشپژوهان عاقل ندارد
من آن طوطى خامطبعم بهجز دل * كه آيينهاى در مقابل ندارد
تويى باب بگشودهء لطف و رحمت * رهى غير باب تو سائل ندارد
تو آن جنگل انبُهِ بانشاطى * من آن تكدرختم كه « حاصل » ندارد
يگانگى غم
عمرى گذشت و بند هوسهاى ما هنوز * نگشوده قفل سلسله از دست و پا هنوز
خرسندم از يگانگى غم ، كه لااقل * ما را نكرده در سر پيرى رها هنوز
دارم عجب به شانهء صدر و به موى يار * دارد به يكزبانى خود ادّعا هنوز
كشتى كه بود در طلب آب زندگى * بر عرش رفته العطشِ ناخدا هنوز
عمريست عهد ما در ميخانه بستهاند * آيد ز كوى ميكده بوى وفا هنوز
آن دلشكن كه وعده به لبخند داد و رفت * ننموده عهد وعدهء خود را ادا هنوز
آن فتنه با دو لشكر مژگان كينهتوز * دارد خيال بردن دل در كجا هنوز ؟
تمكين نكرده ، اين همه نعمت به مستمند * تا بينوا نشسته سر بوريا هنوز