تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 516

مساهمون:

ص٥١٦
دوستى با دل ندارد مرد دنيادار ، چون * در جهان دايم دم از دينار و درهم مىزند گر نمىبارد سحاب ديدگانم نيمه‌شب * موى مژگانم چرا بر صبح شبنم مىزند بسمل تيغ نگاهت دير مىافتد ز پا * بس‌كه مژگانت رگ جان را منظّم مىزند از پس تاوان سنگينش نمىآيد برون * آنكه سنگ جور بر آيينهء جم مىزند شكر للّه من نخواهم ماند پابند خرد * راه عقلم را سر زلف تو كم‌كم مىزند با تولّا « حاصل » از شرّ هوس‌ها دم‌به‌دم * دست بر دامان مولا ، شاه اعظم مىزند

حقّ عشق

گر جان به راه دوست فدا مىكنيم ما * غم نيست حقّ عشق ادا مىكنيم ما دل را به جبهه جبههء مژگان فتنه‌خيز * آماج تيغ و تير بلا مىكنيم ما سر ، خَم به لطف فخرفروشان نمىكنيم * تا افتخار فقر و فنا مىكنيم ما بر دست خويشتن قلم از نى گرفته‌ايم * يعنى به صفحه شور و نوا مىكنيم ما تا قوس ابروان نگار است قبله‌گاه * در قبله‌گاه يار دعا مىكنيم ما دامن به دست باده‌فروشان همىدهيم * مستى ز جام بادهء « لا » مىكنيم ما زاهد به كعبه مىرود امّا به كنج دل * سعى ميان مروه ، صفا مىكنيم ما سيل حوادث ار بزند راه انجمن * اوّل گليم دوست رها مىكنيم ما « حاصل » صفت كه ترك وفا را نكرده‌ايم * تا پاى جان هميشه وفا مىكنيم ما

نخل بىثمر

اى يار پريچهره ! به حسن تو قمر نيست * همتاى رخ خوب تو در نوع بشر نيست آن دل كه ندارد غم هجران تو ، دل نيست * آن سر كه ندارد سرِ سوداى تو ، سر نيست در بارگه حُسن تواش راه نباشد * آن مرده‌دلى را كه در او ذوق هنر نيست آن‌كس كه هواخواه تو شد تا به قيامت * اجرش به‌جز افغان دل و ديدهء تر نيست بر قافلهء دلشدگان گو كه چه آمد ؟ * كز بانگ جرس قافله‌سالار خبر نيست
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 516 | سيد محمد باقر برقعى