كور
مانده بر شاخى تهى از برگ
مرغك آوارهاى ،
تنها
ليك بر لب جوش شعرش نيست
سينهاش چون سينهء دريا
* آسمانش كور و بىاختر
بىخدا
در ظلمتى جاويد
مانده بر شاخى تهى از برگ
تا چكاند دختر خورشيد
قطرهء نورى به چشمانش
* آه ، اگر خورشيد بىهمتا
چلچراغ روشنايى را
برنياويزد به مژگانش
دريچهاى بهسوى شهر خوشبختى
نردبانى
به دور از من
در تصوّرى بويناك
پاى مىفشرد
در پس ديوار بلند