نه هر سخنور و گويندهايست دانشمند * نه هست هر سخنى در كمال شيوايى
به هر دلى ندمد تور جاودانهء عشق * ز جان تيره نتابد فروغ دانايى
چه جلوهها كه بود محض خود نماياندن * چه بزمها كه بود از پى خودآرايى
نه هركسى كه سخن گفت ، اهل گفتار است * نه چشم كور شناسد رموز زيبايى
نه هر پرنده و مرغى كه باز كرد دهان * بُود شكرشكن و درخور شكرخايى
نه هركسى كه دلى داشت ، اهل دل باشد * نه هركسى كه نهد لب به نى ، بود نايى
سروش حماسهها
فردوسى بزرگ
ابَرمردِ روزگار
نامت هماره مايهء نامآورى بود
شعرت ستون شعر و زبان دَرى بود
شهنامه كارنامهء خودباورى بود
نورى كه تافت از تو به ايران باستان ، در هر زمانه مشعل روشنگرى بود
بيش از هزار سال گذشت و تو همچنان ، بر اوجِ قلّههاى سخن ايستادهاى
اى فرخجسته شاعر شعرِ حماسهها
با شورِ شعر خويش
تا هفت گنبد فلك آواز دادهاى
بر بال شاهنامه كه سيمرغ قافهاست
جان را به عرش برده و پرواز دادهاى
كو ويژه واژهاى كه ستايم تو را بدان ؟
اى جاودانه مرد ، و اى پرچمِ نبرد
سى سالِ پرثمر
سى سالِ پىسپر