روز و شب در چشم من يكسان بود * دلفروز و روشن و تابان بود
چون تو بستى ديدگان را بهر خواب * من فرو رفتم ميان آفتاب
گرچه رفتم در ميان سنگ و گِل * كهكشان را ديدهام اى تيرهدل
ور نگشتم آشنا با رنگها * دورم از ناپاكى و نيرنگها
گر گرفتم دست بر ديوار تو * كى شدم در زندگى سربار تو ؟
گرچه گهگاهى رخ از ره تافتم * ره به عرش كبريايى يافتم
اين عصا جز رابطى با خاك نيست * گر بگيرند از كف آن را ، باك نيست
از پزشكان خواستم درمان ، چه سود ؟ * درد مادرزاد را درمان نبود
اين زمان از چشم تارم غافلم * چونكه از خود روشن و روشندلم
نيستم از ديدهء تارم خجل * زان كه بينم جمله را با چشم دل
دربارهء پروين اعتصامى
اختر چرخ ادب ، اى پروين ! * شعرت از نام تو بگرفت آذين
اى ز تو جان سخن شورانگيز * وى ز تو ملك ادب عطرآگين
از چه خفتى به دل خاك سياه ؟ * شاهباز سخنى ، سدرهنشين
دوستان از دلوجان ياد تواند * اى تو با شعر و ادب يار و معين
نه تو تنها غم و تلخى ديدى * بس خردمند به گيتيست غمين
زادن و زيستن و زان پس مرگ * دهر را بوده از آغاز آيين
تا جهان بوده بشر بوده چنان * تا بشر مست جهان است چنين
گردش چرخ كبود است همان * روش گيتى پير است همين
گر بدين دير دودر درنگريم * مرگ باشد همهكس را به كمين
چون رسد جاى گريزى نبود * چارهاى نيست به غير از تمكين
آفرين بر تو و بر شعر تو باد * اى بر افلاك سخن چون شاهين
مست ديوان تو در چشم خرد * همچو گلشن به مه فروردين