تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 315

مساهمون:

ص٣١٥
روز و شب در چشم من يكسان بود * دل‌فروز و روشن و تابان بود چون تو بستى ديدگان را بهر خواب * من فرو رفتم ميان آفتاب گرچه رفتم در ميان سنگ و گِل * كهكشان را ديده‌ام اى تيره‌دل ور نگشتم آشنا با رنگ‌ها * دورم از ناپاكى و نيرنگ‌ها گر گرفتم دست بر ديوار تو * كى شدم در زندگى سربار تو ؟ گرچه گه‌گاهى رخ از ره تافتم * ره به عرش كبريايى يافتم اين عصا جز رابطى با خاك نيست * گر بگيرند از كف آن را ، باك نيست از پزشكان خواستم درمان ، چه سود ؟ * درد مادرزاد را درمان نبود اين زمان از چشم تارم غافلم * چون‌كه از خود روشن و روشن‌دلم نيستم از ديدهء تارم خجل * زان كه بينم جمله را با چشم دل

دربارهء پروين اعتصامى

اختر چرخ ادب ، اى پروين ! * شعرت از نام تو بگرفت آذين اى ز تو جان سخن شورانگيز * وى ز تو ملك ادب عطرآگين از چه خفتى به دل خاك سياه ؟ * شاه‌باز سخنى ، سدره‌نشين دوستان از دل‌وجان ياد تواند * اى تو با شعر و ادب يار و معين نه تو تنها غم و تلخى ديدى * بس خردمند به گيتيست غمين زادن و زيستن و زان پس مرگ * دهر را بوده از آغاز آيين تا جهان بوده بشر بوده چنان * تا بشر مست جهان است چنين گردش چرخ كبود است همان * روش گيتى پير است همين گر بدين دير دودر درنگريم * مرگ باشد همه‌كس را به كمين چون رسد جاى گريزى نبود * چاره‌اى نيست به غير از تمكين آفرين بر تو و بر شعر تو باد * اى بر افلاك سخن چون شاهين مست ديوان تو در چشم خرد * همچو گلشن به مه فروردين
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 315 | سيد محمد باقر برقعى