تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 313

مساهمون:

ص٣١٣
از پرتو تو غرب كهن ، فرّ نو گرفت * آنى اگر ز غرب درخشيد ، آن تويى انگشتريست عالم و تو چون نگينِ آن * بر حلقهء نگين ، گهرِ شايگان تويى در روز آزمايش و هنگام آزمون * آماده در شگفت‌ترين امتحان تويى دمساز كركسان نشوى ، زان كه از ازل * شاهين‌صفت به اوجِ فلك پركشان تويى بر فرق دشمنان دُژآهنگ « 1 » تيره‌دل * پيكر شكاف نيزه و بُرّان‌سنان تويى ضحّاكيان شدند گرفتارِ كاوه‌ها * بهر ستمگران عَلَم كاويان تويى پرورده دامن تو دليرانِ نامدار * دستان و سام و پيلتنِ پهلوان تويى تا مرز خاكِ پاكِ تو گسترده‌تر شود * آن تير آرشى كه پريد از كمان تويى زالِ تهمتن آور و سيمرغِ چاره‌گر * وان مرغ كوه پيكرِ قاف آشيان تويى از هفت‌خانِ حادثه ، بگذشت رستمت * مامِ چنان دلاورِ كشورستان تويى گر آنچه بر تو رفته ، به تحقيق بنگرند * هم رستمِ تهمتن و هم هفت‌خوان تويى تمثيلِ « 2 » جامِ جم به جهان‌بينىات گواست * بينش‌ورِ بزرگ جهان آرمان تويى گُرد آفريد دخترِ نام‌آورِ تو بود * آوردگاه آن‌همه نام‌آوران تويى از بهرِ دادخواهى خونِ سياوشت * كيخسروِ نژادهء « 3 » روشن‌روان تويى زرتشت را تو زاده‌اى و پرورانده‌اى * تا هست از او نشان به جهان با نشان تويى تو زادگاهِ كورشى و مهدِ داريوش * زنجيرِ عدلِ خسروِ نوشيروان تويى اى بىكرانه كشورِ پهناورِ كهن ! * فرمانرواىِ بىبَدَلِ باستان تويى شهنامه را به نام تو فردوسى آفريد * آيينه‌دارِ فرّو شكوه كيان تويى سِحرِ « 4 » كلام سعدى والاسخن ، ز توست * جادوى شعر حافظِ شيرين‌زبان تويى
هامش
( 1 ) - پيشوند « دُژ » به معنى بد و زشت است كه بر سر كلمات ديگر مىآيد . ( دُژآهنگ : بدآهنگ ) ( 2 ) - تمثيل : مثال آوردن و تشبيه كردن يا داستانى را به عنوان مثال بيان كردن . ( 3 ) - نژاده : كسى كه داراى نژاد و اصالت خوب باشد . ( 4 ) - سِحر كلام : هنرنمايى در گزينش واژه و انتخاب بهترين كلمات و واژگان و نغز گفتارى و شيوايى در سخن و كار شگفت و حيرت‌انگيز كه آلوده به نيرنگ نباشد . « سحر حلال » هم همين معانى را مىدهد و براى شاعر يا نويسنده‌اى كه توانا و چيره‌سخن و شيرين‌گفتار باشد ، به كار مىرود .