از پرتو تو غرب كهن ، فرّ نو گرفت * آنى اگر ز غرب درخشيد ، آن تويى
انگشتريست عالم و تو چون نگينِ آن * بر حلقهء نگين ، گهرِ شايگان تويى
در روز آزمايش و هنگام آزمون * آماده در شگفتترين امتحان تويى
دمساز كركسان نشوى ، زان كه از ازل * شاهينصفت به اوجِ فلك پركشان تويى
بر فرق دشمنان دُژآهنگ « 1 » تيرهدل * پيكر شكاف نيزه و بُرّانسنان تويى
ضحّاكيان شدند گرفتارِ كاوهها * بهر ستمگران عَلَم كاويان تويى
پرورده دامن تو دليرانِ نامدار * دستان و سام و پيلتنِ پهلوان تويى
تا مرز خاكِ پاكِ تو گستردهتر شود * آن تير آرشى كه پريد از كمان تويى
زالِ تهمتن آور و سيمرغِ چارهگر * وان مرغ كوه پيكرِ قاف آشيان تويى
از هفتخانِ حادثه ، بگذشت رستمت * مامِ چنان دلاورِ كشورستان تويى
گر آنچه بر تو رفته ، به تحقيق بنگرند * هم رستمِ تهمتن و هم هفتخوان تويى
تمثيلِ « 2 » جامِ جم به جهانبينىات گواست * بينشورِ بزرگ جهان آرمان تويى
گُرد آفريد دخترِ نامآورِ تو بود * آوردگاه آنهمه نامآوران تويى
از بهرِ دادخواهى خونِ سياوشت * كيخسروِ نژادهء « 3 » روشنروان تويى
زرتشت را تو زادهاى و پروراندهاى * تا هست از او نشان به جهان با نشان تويى
تو زادگاهِ كورشى و مهدِ داريوش * زنجيرِ عدلِ خسروِ نوشيروان تويى
اى بىكرانه كشورِ پهناورِ كهن ! * فرمانرواىِ بىبَدَلِ باستان تويى
شهنامه را به نام تو فردوسى آفريد * آيينهدارِ فرّو شكوه كيان تويى
سِحرِ « 4 » كلام سعدى والاسخن ، ز توست * جادوى شعر حافظِ شيرينزبان تويى
هامش
( 1 ) - پيشوند « دُژ » به معنى بد و زشت است كه بر سر كلمات ديگر مىآيد . ( دُژآهنگ : بدآهنگ )
( 2 ) - تمثيل : مثال آوردن و تشبيه كردن يا داستانى را به عنوان مثال بيان كردن .
( 3 ) - نژاده : كسى كه داراى نژاد و اصالت خوب باشد .
( 4 ) - سِحر كلام : هنرنمايى در گزينش واژه و انتخاب بهترين كلمات و واژگان و نغز گفتارى و شيوايى در سخن و كار شگفت و حيرتانگيز كه آلوده به نيرنگ نباشد . « سحر حلال » هم همين معانى را مىدهد و براى شاعر يا نويسندهاى كه توانا و چيرهسخن و شيرينگفتار باشد ، به كار مىرود .