ديدم امروز شقايق بدنى سوخته داشت * و شهيدى كه به تن پيرهن سوخته داشت
چه گذشته است ، گل من ! خم ابروى تو را * و كدامين تبر انداخته زانوى تو را
اى كه در غيبت خورشيد دعا مىخواندى * سحر آواز تو پيچيد ، خدا مىخواندى
تو چه كردى كه چنين صاحب سرمايه شدى * با خداى دل خود يكشبه همسايه شدى
كوچ كردند كسى زان همه ابرار نماند * غير من هيچكسى لايق آوار نماند
روزگارى است اسير غل و زنجير شدم * من چه كردم كه چنين خوار و زمينگير شدم
جانبهلبآمده در خاك بمانم تا كى ؟ * من در اين هىهى كولاك بمانم تا كى ؟
شب يك پنجره را با تو سحر خواهم كرد * رو به خورشيد از اين شهر سفر خواهم كرد
اى كبوتر ! تو بگو آبى اشراق كجاست ؟ * و بگو سبزترين گوشهء اين باغ كجاست ؟
نسل غدير
لرزه بر جانم فتاد ، انگار پيرم يا على ! * نان و خرمايى بده ، من هم فقيرم يا على !
با نگاهم سالها بر دامنت بستم دخيل * باز كن با چشمهايت من اسيرم يا على !
گوش من ! فرمان تو ! من ذوالفقارت مىشوم * من كه باقىماندهء نسل غديرم يا على !
دستهايم را بگير از خويش بيرونم بيار * التماست مىكنم ، از خويش سيرم يا على !
با يادش ؛ ظهر عاشورا
زينب ! بيار آب گلوى حسين را * پر كن تو شور اشك سبوى حسين را
ظهر است و يك نسيم كه آشفته مىكند * با دستهاش مشرق موى حسين را
زينب ! غبار فاجعه نزديك مىشود * زينب ! ببين ! مقابل روى حسين را
در ناگهان ضربهء يك تيغ ، يك تبر * پر شد فضاى باغچه بوى حسين را
زينب ! به اهل كوفه ، به نامردمان بگو : * آرى ! خدا خريد گلوى حسين را