زبان حال زينب عليها السّلام در عصر عاشورا ( 1 )
چشم يزيديان كور ! خون ! بىزوالىات را * اين اشك مىسرايد امشب ! زلالىات را
طاقت بياور اى دل ! ديگر نشو پريشان * تا كودكان نبينند ، آشفتهحالىات را
كو آن سوار ، آن . . . مرد اى ذو الجناح ! برگرد * ديگر تحمّلى نيست ، افسار خالىات را
اى درد ! تشنگان را ، بىاعتنا گذشتى * ساكت نمىنشينم ، اين بىخيالىات را
نامردمىترين شهر ، هان كوفه با تو هستم * با خود ببر به آتش ، فردا اهالىات را
اى كربلا ! حسينم ، با خون نالههايش * سيراب كرد امروز ، گلهاى قالىات را
زبان حال زينب عليها السّلام ( 2 )
مىخواهمت بخوانم ، باران نمىگذارد * ديگر براى ماندن ، غم ، جان نمىگذارد
هى مىروم به ساحل ، آخر گلويت آنجاست * خم مىشوم ببوسم ، طوفان نمىگذارد
حتّى عذاب دوزخ بر اهل كوفه حيف است * قومى كه حرفى ، بر ميهمان نمىگذارد
اى دست ! يارىام كن ، بر سينه كوفتن را * مىخواهمش بخوانم ، باران نمىگذارد
به شهيدان بسيجى
مىسوزد و به سمت خدا شعله مىكشد * وقت اجابت است دعا شعله مىكشد
آتش گرفته است پرش ، توى آسمان * مثل كبوتران رها ، شعله مىكشد
حالا كه شاخههاش رسيدند تا خدا * آيا درخت سبر ، كجا شعله مىكشد
عشق شهادت است كه اينگونه بىامان * از قلبهاى تكتك ما شعله مىكشد ؟
يك جا نماز بود و كمى گريه ، نيمهشب * گفتم : كه بود آنكه خدا شعله مىكشد
ديدم بسيجى است ، بسيجى و سنگرش * مىسوزد و به سمت خدا شعله مىكشد